تبليغاتX
گروهان 731
 mahan
با درود به تمامی دوستان ۷۳۱.در مطلب پیشین برای اولین بار از زمان شکل گیری وبلاگ ۷۳۱ بانظر حسین بابا وظیفه خودمان برخورد کردم. اولین موردی که با خواندن نام و مطلب حسین عزیز به ذهنم خطور کرد سخنانش هنگام شکل گیری وبلاگ بود . چرا که او به من میگفت اکبر تفکر شکل گیری وبلاگ مربوط به دوران خوشی آموزشی است  و پس از مدت اندکی وبلاگ جایگاه خود را از دست می دهد در حالیکه امروز پس از بیش از ۳ سال از شکل گیری وبلاگ این حسین عزیز است که به وبلاگ باز میگردد .من به عنوان عضو کوچکی از بچه های خوب ۷۳۱ ورود دوستانی چون حسین وظیفه را که برای شخص من نماد خوشی و شادی به خصوص هنگام بیداری صبحگاهی در گروهان ۷۳۱ بودند را به وبلاگ ۷۳۱ خوش آمد میگویم. و همچنین از دوستان خواستارم اگر علاقه مند هستند مطلبی یا سخنی از جایگاه کنونی شان از نظر شغل و زندگی بیان کنند به ایمیل من یا ماهان بفرستند تا در اسرع وقت مطلب دوستان در وبلاگ قرار گیرد. ۷۳۱ شیره. مهدی لطفی شیره و.... <اکبر>
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:0  توسط ماهان و اکبر  | 





یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: ''كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!''

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.

همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: '' این بچه ها یه مشت آشغالن!''

او به من نگاهی كرد و گفت: '' هی ، متشكرم!'' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:'' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!'' مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.

من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.

حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!

امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: '' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!''

او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: '' مرسی''.

گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: '' فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.''

من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: ''خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت.''

من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.

حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:

1)این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،

2)یا آن را پاك كنید گویی دلتان آن را لمس نكرده است.

همانطور كه می بینید، من راه اول را انتخاب كردم.

'' دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند.''

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،

فردا ، رازی است ناگشوده، اما امروز یك هدیه است

با سپاس از علی کوچک یزدی          <اکبر>
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:11  توسط ماهان و اکبر  | 



یادم می آید در کودکی وقتی کنار یک کلاس اولی می نشستم از همه چیز می گفت از دوستانش از یادگیریهای تازه و...اما یک چیز همیشه مهم تر بود من ۲۰ زیاد می گیرم.معلمون هزار آفرین به من داد چون ۲۰ گرفتم. عدد عجیبی بود برایم ۲۰ .با خود گفتم من هم زمانی باید نمره بیست بگیرم واین عدد برای همیشه با ذهنم عجین شد. در دبستان ۲۰ ها ارزش بیشتری داشتند چرا که همه با این عدد ارزیابی میشدند در راهنمایی که دوران تکبر همراه با کمی نادانی ورود به نوجوانی است کمی از ارزش ۲۰ کاسته شد و شخصیتها هم مورد لحاظ قرار گرفتند آمدم دبیرستان برایم دیگر حرف دیگران مهم نبود ۲۰ را اعمالم میساختند تا دانشگاه که در عین داشتن ۲۰ بینش و آگاهی برایم ارزش پیدا کرد. لیکن مهم ترین عدد ۲۰ پس از فارغ التحصیل شدن برایم معنی پیدا کرد قله بیست ماهه ای که همچون مانعی بود بر سر دیگر کارها چیزی که ابتدا اینگونه به آن می اندیشیدم. عدد بیستی که برای بدست آوردنش ۲۰ ماه وقت نیاز بود. وارد دوران ۲۰ ماهه خدمت شدم و گروهانی بنام ۷۳۱ .از همان شب اول با شوخی حسین وظیفه مهندس عمرانی که به همه چی میخورد غیر از مهندس !!!فهمیدم اینجا بدکی نیست. آشنایی با یاران به من فهماند که نه بدکی بلکه خوبکی سبز رنگ است. این موقع ها بود می گفتند تلو چگونه است یادتان است یگانه میگفت غذا ببرید یه وقت از گرسنگی تلف نشید !!رفتیم و با دکی و دیگران دوستان با برخیکه می گفتند آِدمی شبیه جن دیده اند تا کسانیکه رقصیدند و سخنرانی کردندو...!حال حسابی کردیم ماند خداحافظی ولی هنوز از ۲۰ هجده دیگری باقی بود  برایم از بیست این دو اش یک طرف و صفرش طرف دیگر هرچند که ۱۸ ماه دیگرش هم برایم مفید فایده بود . علی عزیز با نظری جالب ۷۳۱ جدید را تشریح کرده آنجایی که هیچ کس به غیر ما درک عمیقش نکرد!و برای من دوره طلایی  بود .طبق قانون جدید من میتوانستم خدمت نروم ولی سپاس خدا را که عدد ۲۰ را بار دیگر نصیب من کرد و آنهم عجب بیستی!...اکبر

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:25  توسط ماهان و اکبر  | 



بعد مدتها سلام

حال و احوال؟ روم به دیوار از بس که نیستم! (یاد جمله اکبر عبدی تو فیلم مادر افتادم که می گفت: مادر مُرد، از بس که جان ندارد!)

حتماً تا الان متوجه شدین که این پست رو اکبر ننوشته… چون نوشته های من با اون کلاً فرق می کنه، اکبر نوشته هاش ادبی و درست حسابیه ولی واسه من عامی و ساده

(چی می خواستم بنویسم به کجا رسیدم، الله اکبر)

داریم به آخرای مرداد و مراسم تحلیف آموزشی های 01 نزدیک میشیم، حتماً اونا هم مثل ما که هرچی به آخر دوره نزدیک می شدیم استرس تقسیم و ناراحتیه تموم شدن دوران خوب آموزشی رو داشتیم الان تو حال و هوای مراسم تحلیف و تقسیم هستند. چه روزایی بود… یادتونه؟ حتماً هست

چقدر رژه رفتیم فقط بخاطر لطفی!

برای حمایت از لطفی و لجبازی با سرهنگ کوهی و سرگرد بادیه نشین که لطفی خوب نبودن.

نمی دونم الان افرادی که تو گروهان 731 هستند چه جوّی بینشون حاکمه، ولی استرس و نگرانی تقسیم و بقیه خدمتشون دارن رو می تونم درک کنم…

ببخشید من حرفا و نوشته هام مثل اکبر سر و ته نداره و هرچی به ذهنم میاد می نویسم براتون

امیدوارم هرجا هستین تو کار موفق و تو زندگیتون خوشبخت باشین.

 

ضمناً از طرف خودم و تمام بچه های 731 به اکبرعزیز تبریک میگم، ایشالا خوشبخت بشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:21  توسط ماهان و اکبر  | 



با یادی از آزادی که بی آن انگار نفس کشیدن سخت میباشد این مطلب را آغاز میکنم.امشب شب دومیست که در آسایشگاه خوابیده ایم گرما تمام آسایشگاه را فراگرفته است .دوستان زیادی پیدا کرده  ام.به فردا می اندیشم که آیا میگذارند که آخر هفته به خانه رویم. دل نگرانم که آیا آموزشی را با موفقیت به پایان میبرم. برمیگردم به دور و بر نگاه میکنم. دوستانم چنانند که من میتوانم روزگار خوشی را در کنارشان سپری کنم. حسین وظیفه یک جورست. معاونی طوری دیگرو... هنوز کسی را بدرستی نشناخته ام. امید در دلم زنده میشود چرا که بار دیگر به هدفی که برایش آمدم خدمت تا پس از آن به سمتش روم فکر میکنم. چیزی در درونم به من می گوید یکی از بهترین دوران زندگی ات را در خدمت تجربه میکنی.لطفی هنوز خود را معرفی نکرده. من باز به فکر میروم یک لحظه نفس میکشم میبینم در پادگان هم میتوان احساس آزادی کرد اگر جوهره ات اینگونه باشد. به این می اندیشم  ۲۰ ماه دیگر چه میشود ...امروز ۳ سال از دیدار ابتدایی مان گذشته است و من برمیگردم پرونده خاطرات خدمتم را باز میکنم بار دیگر به خود افتخار میکنم به ذهنم به وجودم به دوستان گرانقدرم به لطفی که چقدر منصف بود به شب نشینیهای پس از خاموشی فکر میکنم به گپهایمان در حوزه های مختلف میاندیشم و در آخر میگویم چه خوب فکری داشتیم که وبلاگی داریم تا همدیگر را ملاقات کنیم .نوشتم تا بگویم ۷۳۱ و دوران خدمت برایم عزیزست .یاد نظر هادی بندری می افتم که میگفت به بچه ها بگو در حال حاضر چه میکنند و هر که از خود میتواند در نظرها اعلام موضع کندو....................ولی من بار دیگر میگویم چه احساس آزادی داشتم در خدمتیکه همه در آن موضعی دیگر دارند شاید امروز بار دیگر نگران آزادی باشم!اکبر
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:53  توسط ماهان و اکبر  | 



بهار به ما می آموزد که هیچ زمستانی پایدار نیست. در این میان توجه به برخی ماههای این فصل به جهت رخدادهایی که برای هرفرد اتفاق افتاده است مهم جلوه می نماید .هرچند که به خرداد سرنوشت ساز ایمان پیدا کرده ایم به خاطر تحولاتی که در اینماه برای ایران و ملت ایران رخداده است لیکن سخن من درباب اردیبهشت ۸۶ است جا ییکه  بخش مهمی از سرنوشت مرا رقم زد. سال ۸۶ با طراوتی بالا اما در تنهایی حضور در شاهرود برایم آغاز گشت . از زمان ورودم به ل ۵۸ شاهرود سخن از رفتن به منطقه بود ومن در آنزمان در گردان رزمی به سر میبردم. بیش از ۱ ماه تلاش کرده بودم که جایم عوض شودو منتظر فرجی برای اقدام بودم. تا اینکه در آخر فروردین سخن از مانور شد و اینکه ممکنست به جنوب رویم برای مانوری ۴۵ روزه تمامی ستوانهای وظیفه به تکاپو افتاده بودند و دیگر داشتم باور میکردم که شاید سرنوشتم همچو پرویز پرستویی در فیلم لیلی بامنست شود تا اینکه در ۱ اردیبهشت اعلام شد که مانور لغو شده است و به زمانی دیگر تغییر مکان داده است لیکن در این میان آنقدر من تلاش ذهنی و عملی برای تغییر جایم انجام  بودم که یارای گفتنش نیست .سرانجام در ۲۹ اردیبهشت به گر اداری منتقل شدم و شرایط طوری دیگر برایم رقم خورد و روزهای جدیدی را آغاز کردم. هر چند در گد رزمی درسهای فراوانی از لحاظ مختلف آموختم و با سربازان گرانقدری دوست شدم و سعی کردم  بخشی از داشته هایم را در خدمت سربازان خوب آنجا قرا دهم لیکن دیگر وقت هجرت به جایی دیگر برای من فرا رسیده بود که سرانجام عملی گشت .چه بسا بودن در گد رزمی مرا از تمامی آنچه داشتم دور می کرد چرا که فرمانده کوته فکرمان در گروهان که یک هم درجه من بود دیگر تاب فردی نداشت که می کوشید به سربازان زیر مجموعه اتش درسهایی دهد که آینده شان را می ساخت و بینششان را فراخ تر می کرد و پی آمد آن عدم پیروی از چنین تنگ نظر و افراد دیگری چون او در پستهای مختلف بود. یا د کردن نیکی ها و کمک های خداوند و سپاسگزاری در مقابل حمایت خداوند در جهت رسیدن به هدف کمترین سودش درک جایگاه وجودی است که هیچ گاه بنده های خوبش را فراموش نمی کند و.... با یادی از مرد فراموش نشدنی دوران خدمتم مهدی لطفی مطلبم را به پایان میرسانم امید که لطفی های زمان در هر پست و مقامی که هستند ودر هرجاییکه به زیر مجموعه شان خدمت می کنند سلامت و پیروز باشند. و مختاری بار دیگر در پایان مطلبش فریاد میزند مهدی لطفی شیره...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط ماهان و اکبر  | 




> روزی مرد کوری روی پله‌های
> ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
> را در کنار پایش قرار داده بود روی
> تابلو خوانده میشد: من کور هستم
> لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی
> از کنار او میگذشت نگاهی به او
> انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
> بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و
> بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد
> تابلوی او را برداشت آن را
> برگرداند و اعلان دیگری روی ان
> نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت
> و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز
> نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه
> شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
> اسکناس شده است مرد کور از صدای
> قدمهای او خبرنگار را شناخت و
> خواست اگر او همان کسی است که ان
> تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی
> آن چه نوشته است؟روزنامه
نگار
> جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من
> فقط نوشته شما را به شکل دیگری
> نوشتم و لبخندی زد و به راه خود
> ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست
> که او چه نوشته است ولی روی تابلوی
> او خوانده میشد:
>
> امروز بهار است، ولی من نمیتوانم
> آنرا ببینم !!!!!
>
> وقتی کارتان را نمیتوانید پیش
> ببرید استراتژی خود را تغییر
> بدهید خواهید دید بهترینها ممکن
> خواهد شد باور داشته باشید هر
> تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
> حتی برای کوچکترین اعمالتان از
> دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید
> این رمز موفقیت
است .... لبخند
 بزنید. علی کوچک یزدی یاری که در دوران پس از  دوران ما در ۷۳۱ خدمت کرده است....الف م

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:22  توسط ماهان و اکبر  | 



زندگی زیباست ای زیبا پسند               زنده اندیشان به زیبایی رسند

بسیار سپاسگزاریم که خداوند به ما قدرت داد که خدمت را با موفقیت به پایان رسانیم. از خداوند سپاسگزاریم که به ما لطف کرد تااینکه ضربه ای به سلامتی مان در خدمت وارد نشود

از خداوند سپاسگزاریم که عزت وجودی را ما را در خدمت سربازی حفظ کرد

از خداوند سپاسگزاریم که دوستان خوبی در دوران خدمت به ما عطا کرد

ازخداوند سپاسگزاریم که .........................................................................................................................

..........................................................................................................................

.....................................................................................................................

................................................................................................................

.......................................................... و سپاسگزارم که هنوز می توانم بنویسم در کنار یارانم در ۷۳۱ و به یاد دوران طلایی خدمتم در ۲۰ ماه به خصوص دوران ۷۳۱...................................الف م.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:18  توسط ماهان و اکبر  | 



بیش از ۳۰ ماه از زمانیکه همدیگر را در گروهان ۷۳۱ دیدیم می گذرد. 

بیش از دو سالست که از دوستانی که در شهرهای مختلف برای گذران خدمت دیدیم می گذرد. همه این مدت ما دگرگونی هایی را تجربه کردیم. بخشی از دگرگونی ها درونی بوده است و برخی در برون رخ داده است. لیکن آنچه باید به آن اذعان کرد توجه به این نکته است که ما حداقلی از دوران پیش از خدمت پخته تر شده ایم. دورانیکه ابتدا به عنوان دوران کم ارزش اجباری به آن می نگریستیم لیکن امروز وقتی عمیق تر می شویم درمی یابیم که از همان دوران کمتر چیزی اگر به ما افزوده شده باشد یافتن دوستانی خوبست که در آینده بیش از گذشته قدر آنها را خواهیم دانست.نوروزی دیگر آمده است و وارد سالی دیگر میشویم . به قول بزرگی با نوروز ۲ چیز باید نو شود وگرنه قدر این ایام را به اندازه نداسته ایم یکی اندیشه است و دیگری انگیزه . اگر توانستیم با سال نو این دو مورد اساسی را نیز نو کنیم نشان از ِآنست که قدر نوروز را یافته ایم. این همه  را از آن باب گفتم که قدر یکدیگر بیشتر بداریم و بدانیم و در سال نو همدیگررا بیشتر دوست بداریم و به همدیگر بسی بیشتر عشق بورزیم که بی آن زندگی را دشوار آید. سلام دوباره می کنم در سال ۸۸ به ۷۳۱ ها به همه دوستان به همه کسانی که خواستند و خدمت را با موفقیت سپری کردند. نمی دانم هرکه امروز به کاری مشغولست و کمی شاید متفاوت از تیر ماه ۸۵ ولی آنچه ماندنی است خاطره ها و آرزوها و عشقمان به یکدیگر. همچنین سلامی می کنم به تمامی سربازان ایران زمین آنهایی که در همین زمان که مینویسم به دور از خانواده مشغول انجام وظیفه و دفاع از ایران زمین هستند. و سلامی دارم به لطفی ها کسانی که می توانند با رفتارشان تصویری زیبا را در زیر مجموعه های خود برای همیشه خلق کنند و سلامی به بلندای زندگی به همه عزیزانی که روزگار و خاطرات خوب برای من و شما در دورانی خاص از زندگیمان آفریدند و خلاصه کلام اینکه دوستان سال نو مبارک و امیدوارم سالی سرشار ازعشق و محبت و سلامتی و موفقیت در ۸۸ داشته باشید و از خداوند نیز می خواهم که چنین باشد این سال برای ما..........مختاری

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 20:18  توسط ماهان و اکبر  | 



بازگشت به گذشته در حالیکه می توانیم جلوتر را ببینیم در جهانی که همه ابزارها مارا به سوی آینده ای مبهم و گاه زیبا میبرند کاری دشواراست . چرا که دفاع از آن در مقابل انسانهای اهل خرد کمی دشوار می نماید لیکن حضور یاری گرانبها با گوهری آزادمنش و علاقه مند به سرزمین مقدس ایران در گروهان ۷۳۱ در اعزامی های برج ۱۲ مرا بازهم به سال ۸۵ میبرد جاییکه در تابستانی گرم با عشق به آینده ای بهتر کوشیدم از لحظه حال بهره گیرم تا زیبایی های بهتری را در پیش داشته باشم.دوران طلایی ۷۳۱  مرا برآن داشت که در آن روزها خاطرات خوبم را برای یار عزیزم حجت تعریف کنم و در آنروزها ستایش حجت از شوق و امید در وجود من احساسی همراه با لذت و امیدی بی کران به روزهای شادتر و قدرت گرفتن عنصر ایمان را به من نوید میداد. بلی حجت که من سرشار از امید  برایش از امیدم در دوران آموزشی می گفتم امروز وارد گروهان ۷۳۱ شده است آنجاییکه با تلاش یکدیگر و احترام متقابل توانستیم بهره بسیاری ببریم. حجت یاریست که تمام  وجودش برای تعالی ایران می تپد و یادم نمیرود وقتی به نفع دوستانم در گروهان و در دفاع از حق آنها در برابر فرماندهی گردان سخن گفته بودم حجت حرکت شجاعت آمیز مرا ستود و بیان داشت آنچه سبب شجاعت تو شد اعتقاد به رسالتیست که به آن باور داری چرا که رسالت به انسان اعتماد به نفس می دهد........امروز او نیز یکی از ۷۳۱ هاست و من خوشنودم که حجت خدمت خود را در دوران آموزشی در جایی سپری می کند که روزی من با فریاد ۷۳۱ شیره و لطفی شیره هیجان را به آن می آوردم حیف که دیگر فرمانده لطفی نیست که حجت عزیز نیز برخورد انسانی اورا مشاهده کند کوتاه سخن اینکه من به همراه تمامی دوستانم در ۷۳۱ از خداوند خواستار شکل گیری خاطرات خوب برای او در این گروهان و در کل گذر این دوران با سلامتی و موفقیت را آرزومندم با آروزی پایندگی و سرفرازی ۷۳۱ و حجت گرانقدر...... اکبر مختاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:26  توسط ماهان و اکبر  |