تبليغاتX
گروهان 731
 mahan
با یادی از آزادی که بی آن انگار نفس کشیدن سخت میباشد این مطلب را آغاز میکنم.امشب شب دومیست که در آسایشگاه خوابیده ایم گرما تمام آسایشگاه را فراگرفته است .دوستان زیادی پیدا کرده  ام.به فردا می اندیشم که آیا میگذارند که آخر هفته به خانه رویم. دل نگرانم که آیا آموزشی را با موفقیت به پایان میبرم. برمیگردم به دور و بر نگاه میکنم. دوستانم چنانند که من میتوانم روزگار خوشی را در کنارشان سپری کنم. حسین وظیفه یک جورست. معاونی طوری دیگرو... هنوز کسی را بدرستی نشناخته ام. امید در دلم زنده میشود چرا که بار دیگر به هدفی که برایش آمدم خدمت تا پس از آن به سمتش روم فکر میکنم. چیزی در درونم به من می گوید یکی از بهترین دوران زندگی ات را در خدمت تجربه میکنی.لطفی هنوز خود را معرفی نکرده. من باز به فکر میروم یک لحظه نفس میکشم میبینم در پادگان هم میتوان احساس آزادی کرد اگر جوهره ات اینگونه باشد. به این می اندیشم  ۲۰ ماه دیگر چه میشود ...امروز ۳ سال از دیدار ابتدایی مان گذشته است و من برمیگردم پرونده خاطرات خدمتم را باز میکنم بار دیگر به خود افتخار میکنم به ذهنم به وجودم به دوستان گرانقدرم به لطفی که چقدر منصف بود به شب نشینیهای پس از خاموشی فکر میکنم به گپهایمان در حوزه های مختلف میاندیشم و در آخر میگویم چه خوب فکری داشتیم که وبلاگی داریم تا همدیگر را ملاقات کنیم .نوشتم تا بگویم ۷۳۱ و دوران خدمت برایم عزیزست .یاد نظر هادی بندری می افتم که میگفت به بچه ها بگو در حال حاضر چه میکنند و هر که از خود میتواند در نظرها اعلام موضع کندو....................ولی من بار دیگر میگویم چه احساس آزادی داشتم در خدمتیکه همه در آن موضعی دیگر دارند شاید امروز بار دیگر نگران آزادی باشم!اکبر
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:53  توسط ماهان و اکبر  | 



بهار به ما می آموزد که هیچ زمستانی پایدار نیست. در این میان توجه به برخی ماههای این فصل به جهت رخدادهایی که برای هرفرد اتفاق افتاده است مهم جلوه می نماید .هرچند که به خرداد سرنوشت ساز ایمان پیدا کرده ایم به خاطر تحولاتی که در اینماه برای ایران و ملت ایران رخداده است لیکن سخن من درباب اردیبهشت ۸۶ است جا ییکه  بخش مهمی از سرنوشت مرا رقم زد. سال ۸۶ با طراوتی بالا اما در تنهایی حضور در شاهرود برایم آغاز گشت . از زمان ورودم به ل ۵۸ شاهرود سخن از رفتن به منطقه بود ومن در آنزمان در گردان رزمی به سر میبردم. بیش از ۱ ماه تلاش کرده بودم که جایم عوض شودو منتظر فرجی برای اقدام بودم. تا اینکه در آخر فروردین سخن از مانور شد و اینکه ممکنست به جنوب رویم برای مانوری ۴۵ روزه تمامی ستوانهای وظیفه به تکاپو افتاده بودند و دیگر داشتم باور میکردم که شاید سرنوشتم همچو پرویز پرستویی در فیلم لیلی بامنست شود تا اینکه در ۱ اردیبهشت اعلام شد که مانور لغو شده است و به زمانی دیگر تغییر مکان داده است لیکن در این میان آنقدر من تلاش ذهنی و عملی برای تغییر جایم انجام  بودم که یارای گفتنش نیست .سرانجام در ۲۹ اردیبهشت به گر اداری منتقل شدم و شرایط طوری دیگر برایم رقم خورد و روزهای جدیدی را آغاز کردم. هر چند در گد رزمی درسهای فراوانی از لحاظ مختلف آموختم و با سربازان گرانقدری دوست شدم و سعی کردم  بخشی از داشته هایم را در خدمت سربازان خوب آنجا قرا دهم لیکن دیگر وقت هجرت به جایی دیگر برای من فرا رسیده بود که سرانجام عملی گشت .چه بسا بودن در گد رزمی مرا از تمامی آنچه داشتم دور می کرد چرا که فرمانده کوته فکرمان در گروهان که یک هم درجه من بود دیگر تاب فردی نداشت که می کوشید به سربازان زیر مجموعه اتش درسهایی دهد که آینده شان را می ساخت و بینششان را فراخ تر می کرد و پی آمد آن عدم پیروی از چنین تنگ نظر و افراد دیگری چون او در پستهای مختلف بود. یا د کردن نیکی ها و کمک های خداوند و سپاسگزاری در مقابل حمایت خداوند در جهت رسیدن به هدف کمترین سودش درک جایگاه وجودی است که هیچ گاه بنده های خوبش را فراموش نمی کند و.... با یادی از مرد فراموش نشدنی دوران خدمتم مهدی لطفی مطلبم را به پایان میرسانم امید که لطفی های زمان در هر پست و مقامی که هستند ودر هرجاییکه به زیر مجموعه شان خدمت می کنند سلامت و پیروز باشند. و مختاری بار دیگر در پایان مطلبش فریاد میزند مهدی لطفی شیره...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط ماهان و اکبر  | 




> روزی مرد کوری روی پله‌های
> ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
> را در کنار پایش قرار داده بود روی
> تابلو خوانده میشد: من کور هستم
> لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی
> از کنار او میگذشت نگاهی به او
> انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
> بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و
> بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد
> تابلوی او را برداشت آن را
> برگرداند و اعلان دیگری روی ان
> نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت
> و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز
> نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه
> شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
> اسکناس شده است مرد کور از صدای
> قدمهای او خبرنگار را شناخت و
> خواست اگر او همان کسی است که ان
> تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی
> آن چه نوشته است؟روزنامه
نگار
> جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من
> فقط نوشته شما را به شکل دیگری
> نوشتم و لبخندی زد و به راه خود
> ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست
> که او چه نوشته است ولی روی تابلوی
> او خوانده میشد:
>
> امروز بهار است، ولی من نمیتوانم
> آنرا ببینم !!!!!
>
> وقتی کارتان را نمیتوانید پیش
> ببرید استراتژی خود را تغییر
> بدهید خواهید دید بهترینها ممکن
> خواهد شد باور داشته باشید هر
> تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
> حتی برای کوچکترین اعمالتان از
> دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید
> این رمز موفقیت
است .... لبخند
 بزنید. علی کوچک یزدی یاری که در دوران پس از  دوران ما در ۷۳۱ خدمت کرده است....الف م

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:22  توسط ماهان و اکبر  | 



زندگی زیباست ای زیبا پسند               زنده اندیشان به زیبایی رسند

بسیار سپاسگزاریم که خداوند به ما قدرت داد که خدمت را با موفقیت به پایان رسانیم. از خداوند سپاسگزاریم که به ما لطف کرد تااینکه ضربه ای به سلامتی مان در خدمت وارد نشود

از خداوند سپاسگزاریم که عزت وجودی را ما را در خدمت سربازی حفظ کرد

از خداوند سپاسگزاریم که دوستان خوبی در دوران خدمت به ما عطا کرد

ازخداوند سپاسگزاریم که .........................................................................................................................

..........................................................................................................................

.....................................................................................................................

................................................................................................................

.......................................................... و سپاسگزارم که هنوز می توانم بنویسم در کنار یارانم در ۷۳۱ و به یاد دوران طلایی خدمتم در ۲۰ ماه به خصوص دوران ۷۳۱...................................الف م.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:18  توسط ماهان و اکبر  | 



بیش از ۳۰ ماه از زمانیکه همدیگر را در گروهان ۷۳۱ دیدیم می گذرد. 

بیش از دو سالست که از دوستانی که در شهرهای مختلف برای گذران خدمت دیدیم می گذرد. همه این مدت ما دگرگونی هایی را تجربه کردیم. بخشی از دگرگونی ها درونی بوده است و برخی در برون رخ داده است. لیکن آنچه باید به آن اذعان کرد توجه به این نکته است که ما حداقلی از دوران پیش از خدمت پخته تر شده ایم. دورانیکه ابتدا به عنوان دوران کم ارزش اجباری به آن می نگریستیم لیکن امروز وقتی عمیق تر می شویم درمی یابیم که از همان دوران کمتر چیزی اگر به ما افزوده شده باشد یافتن دوستانی خوبست که در آینده بیش از گذشته قدر آنها را خواهیم دانست.نوروزی دیگر آمده است و وارد سالی دیگر میشویم . به قول بزرگی با نوروز ۲ چیز باید نو شود وگرنه قدر این ایام را به اندازه نداسته ایم یکی اندیشه است و دیگری انگیزه . اگر توانستیم با سال نو این دو مورد اساسی را نیز نو کنیم نشان از ِآنست که قدر نوروز را یافته ایم. این همه  را از آن باب گفتم که قدر یکدیگر بیشتر بداریم و بدانیم و در سال نو همدیگررا بیشتر دوست بداریم و به همدیگر بسی بیشتر عشق بورزیم که بی آن زندگی را دشوار آید. سلام دوباره می کنم در سال ۸۸ به ۷۳۱ ها به همه دوستان به همه کسانی که خواستند و خدمت را با موفقیت سپری کردند. نمی دانم هرکه امروز به کاری مشغولست و کمی شاید متفاوت از تیر ماه ۸۵ ولی آنچه ماندنی است خاطره ها و آرزوها و عشقمان به یکدیگر. همچنین سلامی می کنم به تمامی سربازان ایران زمین آنهایی که در همین زمان که مینویسم به دور از خانواده مشغول انجام وظیفه و دفاع از ایران زمین هستند. و سلامی دارم به لطفی ها کسانی که می توانند با رفتارشان تصویری زیبا را در زیر مجموعه های خود برای همیشه خلق کنند و سلامی به بلندای زندگی به همه عزیزانی که روزگار و خاطرات خوب برای من و شما در دورانی خاص از زندگیمان آفریدند و خلاصه کلام اینکه دوستان سال نو مبارک و امیدوارم سالی سرشار ازعشق و محبت و سلامتی و موفقیت در ۸۸ داشته باشید و از خداوند نیز می خواهم که چنین باشد این سال برای ما..........مختاری

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 20:18  توسط ماهان و اکبر  | 



بازگشت به گذشته در حالیکه می توانیم جلوتر را ببینیم در جهانی که همه ابزارها مارا به سوی آینده ای مبهم و گاه زیبا میبرند کاری دشواراست . چرا که دفاع از آن در مقابل انسانهای اهل خرد کمی دشوار می نماید لیکن حضور یاری گرانبها با گوهری آزادمنش و علاقه مند به سرزمین مقدس ایران در گروهان ۷۳۱ در اعزامی های برج ۱۲ مرا بازهم به سال ۸۵ میبرد جاییکه در تابستانی گرم با عشق به آینده ای بهتر کوشیدم از لحظه حال بهره گیرم تا زیبایی های بهتری را در پیش داشته باشم.دوران طلایی ۷۳۱  مرا برآن داشت که در آن روزها خاطرات خوبم را برای یار عزیزم حجت تعریف کنم و در آنروزها ستایش حجت از شوق و امید در وجود من احساسی همراه با لذت و امیدی بی کران به روزهای شادتر و قدرت گرفتن عنصر ایمان را به من نوید میداد. بلی حجت که من سرشار از امید  برایش از امیدم در دوران آموزشی می گفتم امروز وارد گروهان ۷۳۱ شده است آنجاییکه با تلاش یکدیگر و احترام متقابل توانستیم بهره بسیاری ببریم. حجت یاریست که تمام  وجودش برای تعالی ایران می تپد و یادم نمیرود وقتی به نفع دوستانم در گروهان و در دفاع از حق آنها در برابر فرماندهی گردان سخن گفته بودم حجت حرکت شجاعت آمیز مرا ستود و بیان داشت آنچه سبب شجاعت تو شد اعتقاد به رسالتیست که به آن باور داری چرا که رسالت به انسان اعتماد به نفس می دهد........امروز او نیز یکی از ۷۳۱ هاست و من خوشنودم که حجت خدمت خود را در دوران آموزشی در جایی سپری می کند که روزی من با فریاد ۷۳۱ شیره و لطفی شیره هیجان را به آن می آوردم حیف که دیگر فرمانده لطفی نیست که حجت عزیز نیز برخورد انسانی اورا مشاهده کند کوتاه سخن اینکه من به همراه تمامی دوستانم در ۷۳۱ از خداوند خواستار شکل گیری خاطرات خوب برای او در این گروهان و در کل گذر این دوران با سلامتی و موفقیت را آرزومندم با آروزی پایندگی و سرفرازی ۷۳۱ و حجت گرانقدر...... اکبر مختاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:26  توسط ماهان و اکبر  | 



داشتم فکر می کردم چرا وقتی به بسیاری از دوستان خوبم در دانشگاه می رسم در کنار بحث هایی که انجام می دهم یادی هم از دوران خدمت می کنم دورانی که خیلی افراد حقیقتا دوست ندارند آنرا و دوست دارند هرجور شده یه فرجی بشه نرند خدمت یا برخی دوستانم فقط خاطرات ۷۳۱ براشون جالبه ولی برای من آموزشی شروع شکل گیری دوران جدیدی بود و توجه به سربازانم و حیرت و شگفتی از اینکه چرا یه ستوان یکم باید بخشی از عمرشو در گردان رزمی تکاوری بگذرونه ذهن من را در بخشی از خدمت به خودش خیلی مشغول کرده بود . الان که فکر می کنم به آنروز می بینم یکی از استعداد هایم در زندگی را بیشتر شناختم آنهم لذت درس دادن است .شاید من کل زندگی ام بنا به شرایط وقف این موضوع نکنم ولی سعی می کنم هم با نوشتن و هم به صورت پار تایم جایی را بیابم و بتونم به برخی از کسانی که میتوانم بهشون کمک کنم  کمک لازم را انجام دهم. درس دیگری که می تونه برای همه خوانندگان مفید باشد لذت حیرت در زندگی است .گاهی اوقات برخی اتفاقات تو زندگیمون می افته که خیلی جالب نیست در ابتدا و لی بعد از مدتی حیرت ابتدای اقدام حیرت مثبت دیگری را می آفریند حیرت از تغییر وتحولات مثبت و...........درکل اینکه همش هم نمی شه منطقی عمل کرد باید قبول کرد برخی اتفاقات که برای ما به وقوع می پیوندد و ما به آن میرسیم شهودی است جاییکه عقل در مقابلش کور است و لذت خاصی هم وجود آدمی را فرا می گیره فکر می کنم شما هم در لحظاتی از زندگیتون با موضوع یا اتفاقاتی از این دست روبرو بودید  مگر نه!!!....  اکبر مختاری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:51  توسط ماهان و اکبر  | 



اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوری كنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگيت

ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن!          پابلو نرودا شاعر نامدار شیلی <ترجمه احمد شاملو>

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:27  توسط ماهان و اکبر  | 



رسالت پیام از امروز عصر(عصر عاشورا)، آغاز مى‏شود. این رسالت بر دوش‌هاى ظریف یک زن، «زینب» - زنى که مردانگى در رکاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‏تر از رسالت برادرش. آنهایى که گستاخى آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده‏اند؛ اما کار آنها که از آن پس زنده مى‏مانند، دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، کاروان اسیران در پى‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش. وارد شهر مى‏شود، از صحنه بر مى‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى‏رسد. وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پیروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد مى‏زند: «سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ مى‏ماند.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:51  توسط ماهان و اکبر  | 



با درود به تمامی دوستان ۷۳۱ و درودی افزون تر به کسانی که در گروهان ۷۳۱ عقاب بودند و این عقاب بودن خویش را حفظ کردند. بسیارند کسانی که به انسان می گویند با تو می مانیم ولی کمند کسانی که با ما می مانند.این موضوع به نوعی در کل زندگی صدق میکند.۷۳۱ هم جزیی از زندگی ما بود. ولی خاطراتش هنوز هم هست. در روزگار نه چندان دور خیلی ها قول همکاری دادند .خیلی ها گفتند بروید کار کنید ما پشت سر شما خواهیم بود ولی فقط اندکی ماندند اندکی که در گروهان هم خصوصیات عقاب گونه داشتند. عقابها در توفان به جای پایین آمدن اوج می گیرند و از سختی پروازی بلندتر میسازند. عقابها در زندگی عملگرایند. عقاب به اصولی اعتقاد دارد و از اصولش کمتر عدول میکند مگر نفع بالاتر وجود داشته باشد. عقابها هیبت دارند ولی این هیبت را به موقع آشکار می سازند .عقابها به آزادی اعتقاد دارند و می دانند اگر از آنها آزادی را بگیرند رو به سقوط می روندو.........حالا عقابهایی که ما را یاری دادند.ماهان :کوشنده .غرغر نمی کرد. با کسی درگیر در گروهان نشد ولی قدرتمند بود .عشق میورزید ولی از کسی طلب نداشت و.........دکی یاد صحبت هاش بیفتیم شاید زیاد حرف میزد ولی عمل هم در آن بود یاد آنروز که می خواست بچه هارو نمایندگی کنه. هادی بندری:آرام بر تخت خوب می خوابید به موقع شاد بود انجام وظیفه می کرد و به کار جمعی اعتقاد داشت و گفت هستم تا امروز هم بیش از همه پیش ۷۳۱ و دوستاش مونده.رسول محمد خانی می گفت با معرفت چون خودش با معرفت بود تا آنجا که می تونست به کسی کمک کنه کمک میکرد و...معاونی یار باوفایم در شاهرود که مردانگی و مروتش را همه جوره ثابت کرده.امین آقو شوخ طبع در گروهان ام خودش بود.اصغر مهریزی زمانی جدا شد ولی بازگشت آدم بامرامی بود و هست حداقل جلسه ای را در شهرک غرب برای دیدار دوستان ترتیب دادو..یاد هومن که علمی بود و نسبتا ساکت و ساکت هم از میان مارفت. بله عقابها همیشه عقابند...........همچنین اکبر مختاری که هنوز هم ذهن و دلش یاد مهدی لطفی می کند که یاد آور بخشی طلایی از زندگی اش است و می گوید مهدی لطفی و همه می گویند شیره و در دل آرزوی موفقیت بیشتر برای لطفی های زمان و تمامی دوستان خوب میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:9  توسط ماهان و اکبر  |